close
چت روم
داستان جدید و امروزی روباه، پنیر و کلاغ
لینک دوستان
☻♥☻
خبرنامه
ورود اعضا
نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟
درباره وبــــلاگ


این وب سایت برای سرگرمی و گذراندن لحظات شاد در دنیای مجازی ایجاد شده است
از شما بازدیدکنندگان عزیز خواهشمندم برای بهتر شدن وبلاگ نظرات خود را وارد نمایید
باتشکر

دعای فرج
وضعیت یاهو
Yahoo Status by RoozGozar.com

بازی انلاین واستراتژیک
لیگ برتر اسپانیا
تبلیقات
تبادل لینک هوشمند
مطالب تصادفی
مطالب محبوب ılılı
Welcom


 

  


بــــــرای استفاده از تمامی 

امکانات سایت عضو شوید


                    

 

                                        
رتبه در گوگل 1
داستان جدید و امروزی روباه، پنیر و کلاغ
درباره : داستان های تاریخی , مطالب طنز ,
| بازدید : 373

نویسنده : [امیرحسین]
برچسب ها : داستان جدید روباه، پنیر و کلاغ , داستان جدید و امروزی روباه و کلاغ , داستان جدید و امروزی روباه، پنیر , داستان جدید و امروزی روباه، پنیر و کلاغ , داستان روباه، پنیر و کلاغ , کلاغ , داستان زاغ , داستان , امروزی ,

داستان جدید و امروزی روباه، پنیر و کلاغ                                  

 

 

چند روزی بود که کلاغ گلویش درد می کرد.مدتی هم بود که قالب پنیری به منقارگرفته بود و نمی توانست آن را قورت بدهد.گلویش مثل لولای یک در قدیمی خشک بود و به سختی باز می شد.پس دفترچه ی بیمه اش را برداشت و رفت پیش دکتر.عجبا!دکتر کسی نبود جز آقا روباهه!کلاغ جا خورد،خواست برگردد،اما دلش را به دریا زد و نشست روی صندلی.دکتر روباه با لبخندی تاریخی و معنی دار نگاهش کرد و گفت:((به به!دوست قدیمی، کمی تا قسمتی صمیمی،بد نباشد!از این طرف ها!))کلاغ به گلویش اشاره کرد و به جای قارقار،قد قد کرد.آخر می ترسید دهان باز کند و روباه پنیرش را بالا بکشد.روباه دستی به پرهای گردن کلاغ کشید و گفت:((طفلک،گلویت درد می کند؟))کلاغ کله اش را تکان داد،یعنی((بله.))روباه باز دوباره همان لبخند تاریخی و معنی دارش را بر لب آورد و چراغ قوه را برداشت،روشنش کرد و به کلاغ گفت:((دهانت را باز کن و بگو آآآآ…!))کلاغ همان طور که پنیر را محکم گرفته بود،کله ی سیاهش را بالا انداخت و گفت:…(())فکر می کنید چیزی گفت؟نه،او عاقل شده بود،می دانست اگر دهانش را باز کند تاریخ تکرار می شود.پس هیچی نگفت.روباه عصبانی شد:_مسخره بازی در نیاور !زود باش دهانت را باز کن!_… ._زود باش کلاغک!من کار دارم.بقیه ی مریض ها پشت در منتظرند.باز هم کلاغ از باز کردن منقارش خودداری کرد تا از تکرار تاریخ خودداری کرده باشد و کجکی به او خیره شد،یعنی کور خوانده ای!روباه که عصبانی تر می شد واز شدت عصبانیت فشار خونش بالا می رفت،صدایش را بلند کرد وگفت:((الاغ جان!ببخشید کلاغ جان!آن قصه دیگر قدیمی شده.پس آن منقار بی خاصیتت را باز کن تا گلویت را معاینه کنم،و گرنه آن چنان آمپولی توی دمبت بزنم که از کلاغ بودنت پشیمان بشوی!!))کلاغ فکر کرد شاید حق با این آقا دکتر باشد.آن قصه قدیمی شده و اگر می خواهد حالش خوب شود،باید چند لحظه،فقط چند لحظه به دکتر روباه اعتماد کند.وانگهی(بین خودمان بماند!)از آمپول هم می ترسید.پس تسلیم شد و منقارش را باز کرد.روباه با لبخندی رضایت آمیز پنیر را آرام از منقارش در آورد و گذاشت روی میز،کنار تکه های نان._آفرین کلاغ خوب!حالا زبانت را بیرون بیاور! با چراغ قوه اعماق گلوی کلاغ را وارسی کرد.گوش هایش را هم همین طور،اما هر چه کرد نتوانست چشمش را معاینه کند.چون کلاغ چشم از قالب پنیر بر نمی داشت و مدام کله اش را می چرخاند.روباه که از اداهای او خسته شده بود،گفت:((دیگر حوصله ام را سر بردی،برایت دارو می نویسم.بخور،اگر خوب نشدی،هفته ی دیگر دوباره بیا،البته بدون پنیر !))بعد دفترچه ی بیمه اش را گرفت و برایش قرص سرما خوردگی،شربت سینه و یک واشر جهت جلوگیری از آب ریزش بینی نوشت.کلاغ که باورش نمی شد دکتر روباه این قدر مهربان باشد،به حرف آمد.در حالی که صدایش مثل یک ویلن کوک نشده ی ما قبل تاریخی بود،گفت:((من نمی دانم با چه زبانی از شما تشکر کنم.))روباه گفت:((با زبان بین المللی،یعنی پول.از وقتی فنیقی ها پول را اختراع کرده اند مشکلات زیادی از سر راه برداشته شد.))کلاغ گفت:((پول؟!))طوری گفت پول،که انگار برای اولین بار است که این واژه را می شنود و ادامه داد:((من که دفتر چه ی بیمه دارم.))روباه با لبخندی موذیانه گفت:((ولی من با بیمه قرار داد ندارم.فقط می توانم داروهایت را در دفتر چه بنویسم.))کلاغ به زحمت آب دهانش را قورت داد و گفت:((ولی من برای دادن حق ویزیت پولی ندارم.من فکر کردم شما… .))روباه حرف او را قیچی کرد:((البته بنده دکتر پول دوستی نیستم و اصولا پول چیز چرک و کثیفی است؛ولی حالا به خاطر این که وجدانم راحت باشد،قالب پنیرت را بر می دارم تا با این نان بربری خاش خاشی که صبح از خروس گرفته ام،صبحانه ام را کامل کنم.))کلاغ نگاه ذلت باری به روباه کرد و با همان صدایی که مثل ویلن کوک نشده بود،گفت:((حالا نمی شود تخفیف بدهی!))روباه کمی به پنیر ناخنک زد و گفت:((نه جانم مثل این که تقدیر تو این است که هیچ وقت این پنیر از گلویت پایین نرود.بفرما برو بیرون!))کلاغ با بی نوایی هر چه تمام تر دفترچه اش را زد زیر بالش،آب دماغش را بالا کشید و لخ لخ کنان از مطب بیرون آمد.در حالی که اصلا که رمق نداشت قارقار کند و بگوید:((الهی کوفتت بشود!))نیازی به نفرین کلاغ نبود.آن پنیر آلوده به ویروس،به دهان روباه کوفت شد.بدجور هم کوفت شد.هفته ی بعد در حالی که یواش یواش حال کلاغ خوب می شد،حال روباه وخیم می شد و جانش بالا می آمد.


نتیجه ی بهداشتی:قبل از خوردن پنیر آلوده ی ویروسی،باید آن را جوشاند،با صابون شست ،یا با الکل ضد عفونی کرد!
نتیجه ی اخلاقی:هر کس حق کسی را بخورد،عاقبت کوفتش می شود.
نتیجه ی کلاغی:تاریخ تکرار می شود،اما یک جور دیگر.

نظر بده بده نظر 


صفحات دیگر
نویسندگان
امیرحسین
آرشیو
عضویت سریع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
سامانه پيام کوتاه

غیرفعال

آمار

آمار بازدید:
میهمان آنلاین: 3
بازدید امروز: 238
بازدید دیروز: 234
بازدید کلی: 953,030

مطالب و نظرات:
تعداد مطالب: 327

عضویت:
مجموع کاربران: 731

اعضای آنلاین:

نظر سنجی
❀◕ ‿ ◕❀
نظرت در باره سایت چیه ؟؟




بازیگر مورد علاقه شما کدام است؟؟؟









فروشگاه سایت
دوســـــــــــــــتان
نسخه موبایل


 


این سایت مجهز به نسخه موبایل میباشد



برای مشاهده نسخه موبایل  کلیک کنید




معرفی به دوستان
« ارسال برای دوستان»
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:

جدول لیگ برتر

کالا های محبوب
جستجو

ஜ۩۞۩ஜஜ۩۞۩ஜஜ۩۞۩ஜکليه حقوق مادي و معنوي اين وب سايت محفوظ مي باشد. ஜ۩۞۩ஜஜ۩۞۩ஜஜ۩۞۩ஜ
درج مطالب در وب سايت ها، وبلاگ ها و نشريات با ذکـــر منبع مجاز است.
ترجمه قالب : امیرحسین صحرانورد ، عرفان عباسی

ابزار هدایت به بالای صفحه